این پنجره
متعلق به ایلیاتی غمگینیست که هیچگاه ایلش را ندیده است.
میگویند مردمان سرزمین او چابکسوارانی بودهاند که بر روی اسب با زندگی وداع کردهاند.
امّا او گمشدهایست که در هیاهوی این شهر پرازدحام زبان ایلش را نیز گم کرده است.
یک قشقایی بیقرار که نیاکانش در دوردستهای خاطره با شیراز، سرزمین پارس، سرزمین تخت جمشید، کورش و حافظ شیرین سخن پیوند میخورند.
با این همه او هیچگاه پای به شیراز نگذاشته است.
با این همه او هیچگاه سر بر آستان حضرت حافظ نسوده است.
با این همه او هیچگاه دست بر تخت جمشید نساییده است.
با این همه او هیچگاه اسبی را زین نکرده است.
با این همه او هیچگاه …
…لطفاً برای ورود به سایت روی
گزینههای آخرین مطلب کلیک کنید
